دورنما

وبلاگ شخصی علی علیزاده آبده گاه

درباره علی علیزاده :

معتقدم دورنمای جهان و مسایل آن قابل درک است.هر چند به اعتقاد برخي سر پيچ تاريخ باشيم. سنتی است که هر کس به اندازه ی وسعت فهم و احساسش آن را درک می کند. انسان به عنوان یک جرم صغیر و عالم اکبر یک کلی است که شناخت او بستگی دارد به آگاهی از علوم مختلف از جمله زیست شناسی، حقوق، اخلاق، فیزیک، دین، جامعه شناسی، رياضي، شيمي، روانشناسي، ادبيات، پزشكي و عرفان. و این علوم با هم در ارتباطند . هر چند بنده فيلسوف و رياضيدان و طبيب و شيميدان و فيزيکدان و متکلم و مفسر و فقيه و روانشناس و جامعه شناس و عارف نيستم؛ ولي بي اطلاع هم نيستم. در این پنجره مجازي اين مسائل را رصد كرده و با شما در ميان خواهم گذاشت.

AlizadehAbi@Gmail.com

fdahhhhhhhhhhhhhh

تا نباشد خوف کی باشد رجا؟
تا نباشد ماست کی باشد دوغ(با لهجه نیشابوری بخوانید/دوووغ)
تا نباشد دزد کی باشد پلیس

چگونه می توان در زندگی علمی و عملی خود متفاوت باشیم؟

پوشش خبری

یکی از صفات بارز ما ایرانیا...
اینه که هر وقت به هم می رسیم. شروع می کنیم به چرت و پرت گفتن ...انگار حتماً باید سخنی گفته باشیم تا ...

برادران دزد!
برادران قاچاقچی!
برادران کلاهبردار!
برادران ...فلان
چرا یکبار اسمی از خواهران ...گفته نمیشه؟

یک راه نجات از خود درگیری ، رهایی از عقل معاش(عقل جزئی)
است.
به عنوان نمونه برخی از ابیات حافظ در تحقیر عقل چنین است:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند...

ادامه ...

تمدید شد فرصت عمر و باز
باید کفنم را عوض کنم!

پوشش خبری

سالهاس منتظر یک اتفاقم!
خوب و بدش مهم نیس!

گرمی تو از من، سردی من از تو

فرهنگ جلونشینی! و عقب نشینی!

ان شالا 10 تیر معلوم میشه که جلسه بعدی مذاکرات را کی بذارن!

آخه قرار نیست که این یکی اون یکی را بکشد . گرنه فیلم تمام می شود!

ان شالا

ان شالا حالا یه فحش شده توی مملکت ما!

هر وقت کاری را نخوان انجام بدن ملت! محترمانه میگن ان شالا..

راز شمع

راز شمع در چیست

 

تا به حال دقت کرده اید که در مراسم عرفانی و روحانی و مکان های مقدس و … چرا شمع روشن میکنند ؟ تا به حال فکر کرده اید که چرا بروی کیک تولد شمع قرار میدهند و لحظه فوت کردن شمع آرزو میکنند ؟

چرا باید برای خلق ارامش و هماهنگی در محیط زندگی شمع روشن کرد ؟ عالم خلقت اگه تجزیه شود به چهار عنصر اب ، اتش ، باد و خاک تبدیل میشود ، پس در دل این عناصر شعور الهی و راز زندگی نهفته است.

اگر در زمان دعا کردن این چهار عنصر یکجا حضور داشته باشند یعنی خلقتی کامل پس میشود دعایی کامل که به شدت بر روا شدن حاجت و براورده شدن دعا موثر است.

 

شمعی که میسوزد چهار عنصر را اینگونه با خود دارد ، موم شمع عنصر خاک است ، شعله شمع عنصر اتش است ، دود عنصر باد است و مومی که ذوب میشود عنصر اب است.

 

در زمان دعا کردن وقتی به شمع در حال سوختن نگاه میکنید به شعور الهی متصل تر میشوید و درحالت آلفای ذهنی قرار می گیرید ، حالتی که در ان به شعور الهی و خدای درون متصل میشوید و دعا به راحتی به عالم بالا میرود و به استجابت میرسد اگر به صلاح شما باشد.

به همین دلیل در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنند یا بروی کیک تولد شمع قرار میدهند یا در زمان مدیتیشن شمع روشن میکنند و …

 

برای دعا کردن بهتر است بخش کوچکی از خانه را به خود اختصاص دهید ، جایی شبیه محراب ایجاد کرده و شمعی در ان روشن کنید ، از موارد دیگری نیز که موجب حس خوشایند و خلق انرژی مثبت میشود استفاده کنید عود ، کتاب مقدس ، گل ، ظرفی اب و ...

 

هر زمان بدنبال کسب انرژی بودید یا حالتی عصبی و ناخوشایند داشتید و … نور اتاق را کم کنید  ، شمعی روشن کنید و در کنار ان قرار بگیرید ، چشم ها را ببندید و با تمام وجود دعا کنید ، پس از دعا کردن چشم ها را باز کنید ، چند دقیقه به شمع و قطره هایی که میچکد نگاه کنید ، نفسی عمیق بکشید و تمام ، به همین راحتی به خود ارامشی عمیق دهید و به خدای مهربان حتی برای چند دقیقه در روز متصل شوید.

عشق از دیدگاه اوشو

عشق از دیدگاه اوشو

راز رابطه صبح هفتم16 مي 1974اشو جان، آيا ممكن است در مورد شريك هاي زندگي مان ، زنان، شوهران و معشوق هايمان ، با ما سخن بگوييد. چه وقت بايد يك زوج بمانيم و چه وقت بايديك رابطه را همچون رابطه اي كه اميدي به آن نمي رود ، يا حتي ويرانگر است،ترك كنيم؟ و آيا رابطه هاي ما از زندگاني هاي پيشين ما تاثير گرفته اند؟رابطه يكي از راز هاست. و چون بين دو نفر روي مي دهد، به هر دو بستگي دارد.هرگاه دو نفر باهم ملاقات كنند، دنيايي تازه خلق مي شود. فقط با ديدارشان، پديده اي تازه به وجود مي آيد ، كه قبلاً وجود نداشت، كه هرگز قبلاً نبود. و توسط اين پديده ي جديد، هردو نفر تغيير مي كنند و دگرگون مي شوند.بدون رابطه، تو يك چيز هستي، در رابطه، بي درنگ چيز ديگري مي شوي. چيزي تازه رخ داده است. يك زن، وقتي كه يك همسر مي شود، ديگر همان زن نيست.يك مرد، وقتي كه پدر مي شود، ديگر همان مرد نيست.فرزندي زاده مي شود، ولي ما يك نكته را كاملاً فراموش مي كنيم : لحظه اي كه يك نوزاد متولد مي شود، آن مادر نيز زاده مي شود. اين مادر قبلاً هرگز وجود نداشته. آن زن وجود داشته، ولي آن مادر هرگز نبوده.و يك مادر چيزي مطلقاً جديد است.رابطه را شما خلق مي كنيد، ولي آنوقت، به نوبه ي خود، رابطه نيز شما را خلق مي كند.دونفر باهم ملاقات مي كنند، اين يعني كه دو دنيا باهم ديدار مي كنند. اين نكته اي ساده نيست ، بسيار پيچيده است، پيچيده ترين چيز است. هر يك نفر براي خودش يك دنيا است ، رازي پيچيده با گذشته اي طولاني و آينده اي ابدي.در ابتدا، فقط پيرامون ها باهم ملاقات مي كنند. ولي اگر آن رابطه در صميميت رشد كند، نزديك تر شود و عميق تر شود، آنوقت، رفته رفته، مركز ها شروع مي كنند به ديدار. وقتي كه مركز ها باهم ديدار كنند، عشق خوانده مي شود.وقتي كه پيرامون ها ملاقات كنند، آشنايي خوانده مي شود. تو ديگري را از بيرون لمس مي كني، فقط از مرز، آنوقت اين يك آشنايي است. بسياري اوقات اين آشنايي را عشق مي خوانيد.آنگاه در توهم هستيد. آشنايي عشق نيست.عشق بسيار كمياب است. ملاقات يك شخص در مركزوجودش، يعني اينكه خودت از يك انقلاب عبور كرده باشي. زيرا اگر بخواهي كسي را در مركز او ملاقات كني، بايد اجازه بدهي كه او نيز به مركز وجود تو دست بيابد. بايد آسيب پذير نشوي، مطلقاً آسيب پذير و باز.اين مخاطره آميز است. اجازه دادن به ديگري براي دستيابي به مركز وجودت عملي مخاطره آميز و خطرناك است، زيرا تو هرگز نمي داني كه آن شخص با تو چه خواهد كرد. و زماني كه تمام اسرار تو برملا شد، زماني كه نهانت آشكار شد، وقتي كه كاملاً افشا شدي، آنچه را كه ديگري با تو خواهد كرد، هرگز نمي داني. ترس وجود دارد. براي همين است كه ما هرگز وجودمان را باز نمي كنيم.فقط با هم آشنا هستيم ومي پنداريم كه عشق روي داده است. پيرامون ها ملاقات مي كنند، و فكر مي كنيم كه ما ديدار كرده ايم.تو پيرامون وجودت نيستي. درواقع، پيرامون جايي است كه تو پايان مي گيري، مانند حصار اطراف وجودت است. خود تو نيست! پيرامون جايي است كه تو به انتها مي رسي و دنيا شروع مي شود.حتي زن ها و شوهرها كه سال هال ها باهم زندگي كرده اند، شايد فقط آشنايان هم باشند. شايد هرگز يكديگر را نشناخته باشند. و هر چه بيشتر با كسي زندگي كني، بيشتر فراموش مي كني كه مركز ها ناشناخته باقي مانده اند.بنابراين نخستين نكته اي كه بايد درك شود اين است: آشنايي را با عشق اشتباه نگيريد.شايد معاشقه كنيد، شايد رابطه ي جنسي داشته باشيد، ولي سكس نيز پيرامون است. تازماني كه مركز ها باهم ملاقات نكنند، سكس فقط ديدار دو بدن است.و ملاقات دو بدن، ملاقات شما نيست. سكس نيز يك آشنايي است ، آشنايي جسماني و بدني، ولي هنوز هم يك آشنايي است.تو فقط وقتي مي تواني به كسي اجازه بدهي كه وارد مركز وجودش بشود كه نترسي، وقتي كه هراسان نباشي.بنابراين من به شما مي گويم كه دو نوع زندگي كردن وجود دارد:يكي: ريشه در ترس fear-oriented و ديگري: ريشه در عشق love-oriented.زندگي ريشه در ترس هرگز نمي تواند تو را به يك رابطه ي عميق رهنمون شود. تو هراسان باقي مي ماني و به ديگري اجازه ي ورود نمي دهي ، او مجاز نيست تا كنه وجودت رسوخ كند. تو فقط تا يك حدي به او اجازه مي دهي و سپس آن ديوار مي آيد و همه چيز متوقف مي شود.انسان ريشه درعشق، انساني مذهبي است. انسان ريشه در عشق يعني كسي كه از آينده نمي ترسد، كسي كه از عواقب و تبعات واهمه اي ندارد ، كسي كه در اينك و اينجا زندگي مي كند.اين چيزي است كه كريشنا در كتاب گيتا به آرجونا مي گويد: "نگران نتيجه نباش."ذهن ترسو چنين است. " فكر نكن كه در پي آن چه خواهد شد. فقط همينجا باش و با تماميت عمل كن. حسابگر نباش."انسان ريشه در ترس هميشه حسابگري مي كند، نقشه مي كشد، ترتيبات فراهم مي كند و حفاظ هاي امنيتي مي سازد. او تمام زندگيش را اينگونه تلف مي كند.در مورد يك مرشد پير ذن شنيده ام كه در بستر مرگ بود. آخرين روز زندگيش فرا رسيده بود و به همه اعلام كرده بود كه تا عصر امروز بيشتر زنده نخواهد بود. بنابراين تمام پيروان، مريدان و دوستانش شروع كردند به آمدن. او دوستداران بسيار داشت. همگي به سراغش آمدند. مردم از دور و نزديك جمع شدند.يكي از مريدان قديمي او وقتي شنيد كه مرادش در حال مردن است، به سمت بازار دويد.كسي از او پرسيد: " مرشد دركلبه اش در حال مرگ است، تو چرا به بازار مي روي؟" مريد گفت، "مي دانم كه مرشدم يك نوع شيريني مخصوص را خيلي دوست دارد، پسمي روم تا آن شيريني را بخرم."پيداكردن آن نوع شيريني كار دشواري بود زيرا اكنون از مد خارج شده بود، ولي تا عصر بالاخره آن را پيدا كرد و دوان دوان با آن شيريني بازگشت. و همه نگران بودند ، گويي كه مرشد منتظر چيزي بود. او گاهي چشمانش را باز مي كرد و نگاهي مي كرد و دوباره چشمانش را مي بست. و وقتي كه آن مريد برگشت، مرشد گفت، "خوب، پس آمدي؟ شيريني كو؟"مريد شيريني را به او داد ، و خيلي خوشحال شد كه مرشد از او اين درخواست را كرد.مرشد كه در حال مرگ بود شيريني را در دست گرفت، ولي دستش نمي لرزيد. او بسيار سالخورده بود، ولي دستش نمي لرزيد.پس كسي پرسيد: "تو خيلي مسن و در شرف مرگ هستي. به زودي آخرين نفس را خواهي كشيد، ولي دستت نمي لرزد."مرشد گفت، "من هرگز نلرزيده ام، زيرا ترسي وجود ندارد. بدنم پير شده، ولي هنوز جوان هستم و حتي وقتي كه بدنم ازبين برود، جوان خواهم ماند."و سپس به آن شيريني گاز زد و شروع كرد به خوردن آن. و سپس كسي پرسيد: "مرشد، آخرين پيام شما چيست؟ به زودي ما را ترك مي كنيد.از ما چه مي خواهيد تا به ياد بسپاريم؟"مرشد لبخندي زد و گفت، "آه، اين شيريني بسيار لذيذ است."اين مردي است كه در اينك و اينجا زندگي مي كند. "اين شيريني لذيذ است."حتي مرگ نيز نامربوط است. لحظه ي بعد بي معني است. اين لحظه، اين شيريني لذيذ است.اگر بتواني در اين لحظه باشي، در حال حاضر، در اين لحظه ي آماده، فقط آنوقت مي تواني عشق بورزي.عشق يك شكوفايي نادر است. فقط گاهي رخ مي دهد. ميليون ها ميليون انسان در اين پندار كاذب به سر مي برند كه عاشق هستند. آنان باور دارند كه عاشق هستند، ولي اين فقط باور آنان است.عشق يك شكوفايي نادر است. گاهي رخ مي دهد. به اين سبب نادر است كه فقط وقتي مي تواند روي دهد كه ترسي نباشد، نه هرگز قبل از اين.اين يعني كه عشق فقط مي تواند براي يك انسان عميقاً روحاني و مذهبي رخ بدهد.سكس براي همه ممكن است. آشنايي براي همه ممكن است. نه عشق.وقتي كه نترسي، آنوقت چيزي براي پنهان كردن نيست، آنوقت مي تواني باز باشي، آنوقت مي تواني تمام مرزها را برداري. وآنگاه مي تواني از ديگري دعوت كني تا به تو رسوخ كند ، تا كنه وجودت.و به ياد بسپار: اگر به كسي اجازه دهي تا عميقاً به تو رسوخ كند، ديگري نيز به تو اجازه خواهد داد تا به درونش نفوذ كني، زيرا وقتي به ديگري اجازه مي دهي تا به تو نفوذ كند، اعتماد ايجاد مي شود. وقتي كه تو نترسي، ديگري نيز نترس مي شود.در عشق هاي شما، ترس هميشه وجود دارد. شوهر از زن مي ترسد و زن از شوهر مي ترسد. عشاق هميشه هراسان هستند. آنوقت اين عشق نيست. آنوقت اين فقط يك ترتيبات است ، دو نفر انسان هراسان كه به يكديگر وابسته هستند، مي جنگند، بهره كشي مي كنند، دستكاري مي كنند، كنترل مي كنند، سلطه پيدا مي كنند و مالك يكديگر هستند ، ولي اين عشق نيست.اگر بتواني اجازه دهي كه عشق رخ بدهد، آنوقت نيازي به نيايش نيست، نيازي به مراقبه نيست، نيازي به هيچ كليسا و معبد نيست.اگر بتواني عشق بورزي، مي تواني خدا را كاملاً از ياد ببري ، زيراتوسط عشق، همه چيز برايت اتفاق افتاده است: نيايش، مراقبه، خداوند. همه چيز برايت اتفاق افتاده. وقتي كه مسيح مي گويد: "عشق خداست." منظورش همين است.ولي عشق مشكل است. ترس بايد دورانداخته شود.و اين چيز عجيبي است ، اينكه تو خيلي مي ترسي و چيزي نداري كه از دست بدهي.كبير در جايي گفته است: " من مردم را نگاه مي كنم. خيلي مي ترسند، ولي نمي توانم ببينم كه چرا ، زيرا چيزي ندارند كه ازدست بدهند."كبير مي گويد: " آنان همچون انساني برهنه هستند كه هرگز براي غسل به رودخانه نمي رود، زيرا كه مي ترسد « لباس هايش را كجا خشك كند»؟!"اين موقعيت شماست ، برهنه، بدون لباس، ولي هميشه در مورد لباس ها مي ترسيد.چه داري كه از دست بدهي؟ هيچ.اين بدن توسط مرگ ربوده خواهد شد. پيش از اينكه مرگ آن را بربايد، آن را به عشق ببخش. هرآنچه كه داري از تو گرفته خواهد شد، چرا آن را سهيم نشوي؟اين تنها راه تصاحب آن است. اگر بتواني سهيم شوي و ببخشي، ارباب خواهي بود. هرآنچه كه داري از تو گرفته خواهد شد.. هيچ چيزي نيست كه بتواني براي هميشه نگه داري. مرگ همه چيز را نابود خواهد كرد.بنابراين، اگر مرا به درستي درك كني، مبارزه بين مرگ و عشق خواهد بود. اگر بتواني ببخشي، مرگي وجود نخواهد داشت.پيش از اينكه چيزي از تو گرفته شود، پيشاپيش آن را داده اي، آن را همچون هديه اي بخشيده اي. آنگاه مرگي نمي تواند وجود داشته باشد. براي يك عاشق، مرگ وجود ندارد. براي يك غيرعاشق، هر لحظه يك مرگ است، زيرا هر لحظه چيزي از او قاپيده مي شود. بدنش در حال ازبين رفتن است، هر لحظه چيزي از او كسر مي شود. و سپس مرگ است و همه چيز نابود مي شود.ترس از چيست؟ چرا اينهمه هراساني؟حتي اگر همه چيزت شناخته شده باشد و همچون يك كتاب باز باشي، از چه مي ترسي؟چگونه مي تواند به تو ضرر بزند؟اين ها فقط مفاهيم دروغين است، فقط شرطي شدگي هايي كه جامعه به تو داده است، كه بايد پنهان شوي، بايد از خودت محافظت كني، بايد هميشه در حالت جنگيدن باشي، كه همه دشمن هستند و همه برعليه تو هستند.هيچكس با تو مخالف نيست! حتي اگر فكر كني كه كسي با تو مخالف است، اونيز با تو مخالف نيست ، زيرا همه نگران خودشان هستند نه نگران تو.چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.پيش از اينكه رابطه اي بتواند اتفاق بيفتد، اين بايد تشخيص داده شود: كه چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.روي اين نكته مراقبه كن. و آنگاه بگذار ديگري واردت شود، از ديگري دعوت كن كه واردت شود. و در هيچ كجا مانع درست نكن، يك گذرگاه شو ، هميشه باز، بدون قفل و بدون درهايي بسته در وجودت. آنگاه عشق ممكن خواهد بود.وقتي كه دو مركز باهم ملاقات مي كنند، عشق وجود دارد.و عشق پديده اي كيمياگرانه است ، درست مانند وقتي كه هيدرژن و اكسيژن باهم ديدار مي كنند و چيزي تازه، آب، آفريده مي شود.مي تواني هيدرژن را داشته باشي و مي تواني اكسيژن را داشته باشي‘ ولي اگر تشنه باشي، اين دو بي فايده خواهند بود. مي تواني هرمقدار اكسيژن كه بخواهي داشته باشي و هرمقدار هيدرژن كه بخواهي، ولي تشنگي تو برطرف نخواهد شد.وقتي كه دو مركز باهم ديدار مي كنند، چيزي تازه آفريده مي شود. آن چيز تازه عشق است. و درست مانند آب است ، تشنگي زندگاني هاي بسيار وبسيار برطرف مي شود. ناگهان ارضا مي شوي.اين نشاني قابل رويت عشق است، راضي مي شوي، گويي كه به همه چيز رسيده اي.اينك ديگر چيزي نيست كه به آن دست بيابي. به مقصد رسيده اي ، مقصد ديگري وجود ندارد. آن دانه يك گل شده است، به اوج شكوفايي خودش رسيده است.رضايت عميق، نشاني قابل رويت عشق است. هرگاه كسي عاشق باشد، در رضايتي عميق به سر مي برد.عشق را نمي توان ديد، ولي رضايت عميق، آن ارضاي ژرف قابل ديدن است.هر نفسش، هر حركتش، همان وجودش ، رضايت است.شايد تعجب كنيد اگر به شما بگويم كه عشق شما را بي خواهش مي سازد. زيرا خواسته، با نارضايتي مي آيد. ميل به چيزي داري چون كه آن را نداري. آرزوي چيزي راداري زيرا كه مي پنداري اگر آن را داشته باشي، به تو رضايت خواهد داد.اميال به سبب نارضايتي وجود دارند.وقتي كه عشق وجود داشته باشد و دو مركز باهم ملاقات كرده و آميخته و محو شده باشند و يك كيفيت كيمياگرانه ي ديگر زاده شده باشد، رضايت وجود خواهد داشت.گويي كه تمامي جهان هستي متوقف شده است ، حركتي وجود ندارد. آنگاه لحظه ي حال تنها لحظه است. و آنوقت مي تواني بگويي: "آه، اين شيريني لذيذ است."براي كسي كه عاشق است، حتي مرگ نيز بي معني است.بنابراين به شما مي گويم : عشق شما را بي خواهش مي سازد.نترس باشد، ترس را بينداز، باز باش.بگذار مركزي، با مركز درونت ملاقات كند ، تو از اين ديدار دوباره زاده خواهي شد، كيفيتي جديد از بودن خلق خواهد شد.اين كيفيت جديد مي گويد: خداوند وجود دارد.خداوند يك مباحثه نيست، يك ارضاشدن است، احساسي از رضايت تمام.شايد مشاهده كرده باشي كه هرگاه ناراضي هستي، مي خواهي خدا را منكر شوي. هرگاه ناراضي باشي، تمام وجودت مي گويد: خدا نيست.بي خدايي به سبب منطق نيست، به دليل نارضايتي است.شايد آن را توجيه كني ، اين موضوعي ديگر است. شايد نگويي كه ناراضي هستي و براي همين است كه بي خدا شده اي. شايد بگويي: "خدا نيست و من اثبات مي كنم." ولي نكته ي واقعي اين نيست.اگر راضي باشي، ناگهان تمام وجودت مي گويد : خدا هست.ناگهان اين را احساس مي كني! تمامي جهان هستي الهي مي شود .اگر عشق وجود داشته باشد. براي نخستين بار، واقعاً احساس خواهي كرد كه تمام جهان هستي الهي است و همه چيز يك نعمت است.ولي پيش از اينكه چنين چيزي رخ بدهد، خيلي كار ها بايد انجام شود. پيش از اينكه چنين چيزي رخ بدهد، چيزهاي بسيار بايد نابود شوند. بايد تمام آن چيز هايي را كه در تو مانع ايجاد كرده اند نابود كني.از عشق يك سلوك sadhanaبساز.اجازه نده فقط يك چيز پوچ و سبك باشد.نگذار فقط يك مشغوليت ذهني باشد. نگذار فقط يك ارضاي بدني باشد. آن را يك جست و جوي دروني كن. و ديگري را همچون يك يار بدان، يك دوست.اگر چيزي در مورد تانترا شنيده باشي، مي داني كه تانترا مي گويد:اگر بتواني دوستي را به عنوان شريك يا همسر پيدا كني، كسي كه آماده باشد با تو به آن مركز دروني حركت كند، كسي كه آماده باشد با تو به اوج رابطه صعود كند، آنوقت اين رابطه مراقبه گونه خواهد شد. آنگاه توسط اين رابطه، به آن رابطه ي غايي دست خواهي يافت. آنگاه آن ديگري فقط يك دروازه مي شود.بگذار توضيح بدهم: اگر عاشق كسي باشي، رفته رفته، نخست پيرامون آن شخص محو مي شود، شكل آن شخص ازبين خواهد رفت. بيشتر و بيشتر با آن وجود دروني ، با آن بي شكل در تماس خواهي بود.شكل او رفته رفته مبهم شده و ناپديد مي گردد. و اگر عميق تر بروي، حتي اين شخص بي شكل نيز شروع مي كند به ازبين رفتن و ذوب شدن.آنگاه فراسو گشوده مي شود. آنگاه آن فرد بخصوص تنها يك دروازه ميشود، يك روزنه.و تو توسط معشوقت، الوهيت را خواهي يافت.ما چون قادر به عشق ورزيدن نيستيم، به تشريفات مذهبي بسيار نياز داريم.آن ها يك جايگزين هستند، جايگزين هايي بسيار ضعيف.يك ميرا به معبدي نياز ندارد كه براي پرستش به آنجا برود. تمامي جهان هستي پرستشگاه اوست. او مي تواند در برابر يك درخت برقصد و آن درخت كريشنا مي شود. او مي تواند براي يك پرنده آواز بخواند و آن پرنده كريشنا ميشود. عشق اوچنان است كه به هرچه بنگرد، آن در باز مي شود و كريشنا هويدا مي گردد، معشوق پديدار مي شود.ولي نخستين لمحه هميشه توسط يك فرد مي آيد.درتماس بودن با كائنات دشوار است. بسيار بزرگ است، بسيار پهناور، بي آغاز و بي پايان است. از كجا شروع مي كني؟ از كجا واردش مي شوي؟ معشوق، دروازه است. عاشق شو. و از عشق يك مبارزه درست نكن. به ديگري عميقاً اجازه بده، فقط يك دعوت. و بگذار ديگري بدون هيچ قيد و شرط به تو نفوذ كند. و ناگهان ديگري ناپديد مي شود و خدا ظاهر مي گردد.اگر معشوقت نتواند الهي شود، آنوقت هيچ چيز در اين دنيا نمي تواند الهي شود. آنگاه تمام حرف هاي مذهبي تو فقط بي معني است.اين مي تواند بايك كودك اتفاق بيفتد. اين مي تواند با يك حيوان، با يك سگ روي بدهد. اگر بتواني با يك سگ در رابطه اي عميق باشي، مي تواند اتفاق بيفتد ، آن سگ الهي مي شود.بنابراين مسئله ي فقط زن يا مرد نيست. اين يكي از عميق ترين منابع الهي است كه به طور طبيعي به تو مي رسد، ولي مي تواند از هر نقطه اي رخ بدهد. كليد اصلي اين است ،_ بايد به ديگري اجازه بدهي تا به كنه وجودت نفوذ كند، به هسته ي دروني و مركزي وجودت رسوخ كند.ولي ما به فريفتن خود ادامه مي دهيم. ما فكر مي كنيم كه عاشق هستيم. و اگر فكر كني كه عاشق هستي، آنوقت هيچ امكاني براي عشق وجود ندارد كه بتواند اتفاق بيفتد ، زيرا اگر اين عشق باشد، آنوقت همه چيز بسته است.تلاش هايي تازه كن. سعي كن در ديگري آن وجود واقعي را كه نهفته است پيدا كني. هيچ كس را مسلم فرض نكن. هر فرد چنان پر از اسرار است كه اگر واردش شوي و پيشروي كني، بي پايان است.ولي ما از ديگري خسته مي شويم ،_ زيرا فقط پيرامون است و هميشه پيرامون.داستاني مي خواندم: مردي بسيار بيمار بود و انواع درمان ها را آزموده بود، ولي هيچكدام كمكي نكرده بودند. سپس نزد يك هيپنوتيست رفت و او به مرد بيمار ذكري را داد كه پيوسته تكرار كند: " من بيمار نيستم."دست كم پانزده دقيقه در صبح و پانزده دقيقه در شب بايد تكرار مي كرد: "من بيمار نيستم، من سالم هستم." و در طول روز هروقت كه به ياد مي آورد، بايد تكرارش مي كرد.ظرف چند روز احساس بهبود كرد. و ظرف چند هفته كاملاً خوب شده بود.سپس به زنش گفت، "اين يك معجزه بود! آيا براي يك معجزه ي ديگر نيز نزد اين هيپنوتيست بروم؟ زيرا مدتي است كه هيچ اشتهاي جنسي ندارم و رابطه ي جنسي ما تقريباً متوقف شده است."زنش خوشحال شد و گفت: "برو." زير او نيز احساس ناكامي مي كرد.مرد نزد آن درمانگر رفت و بازگشت. زنش از او پرسيد: " حالا چه ذكري به تو داد؟" ولي مرد پاسخش را نداد. ولي ظرف چند هفته اشتهاي جنسي او بازگشت. بازهم ميل جنسي پيدا كرد. بنابراين زنش خيلي تعجب كرده بود و مدام سوال مي كرد. ولي مرد مي خنديد و جوابي نمي داد.پس يك روز زن امتحاني كرد: وقتي كه مرد صبح مشغول حمام گرفتن بود و ذكرش را مي گفت، زن سعي كرد بفهمد كه او چه مي گويد.و مرد مي گفت: " اين زنم نيست، اين زنم نيست، اين زنم نيست.....!"ما افراد را مسلم فرض مي كنيم. كسي زنت است : رابطه تمام است. كسي شوهرت است: رابطه تمام است. اينك ديگر هيچ ماجراجويي دركار نيست. ديگري يك شيئ شده است، يك كالا. اينك او رازي نيست كه هنوز درپي كشف آن باشي. او ديگر تازه نيست.و به ياد بسپار، همه چيز با سن مي ميرد. پيرامون هميشه كهنه است و مركز هميشه تازه. پيرامون نمي تواند تازه بماند، زيرا هرلحظه پير مي شود و كهنه. مركز هميشه تازه و جوان است.روح تو نه كودك است و نه جوان و نه پير. روح تو فقط هميشه تازه است. سن ندارد.مي تواني آزمايش كني: شايد جوان باشي و شايد پير باشي... فقط چشمانت را ببند و پيدا كن. سعي كن احساس كني كه مركزت چگونه است : پير است؟ جوان است؟درخواهي يافت كه مركز هيچكدام نيست. هميشه تازه است و هرگز پير نمي شود. چرا؟زيرا مركز به زمان تعلق ندارد. در روند زمان همه چيز پير مي شود. انساني به دنيا مي آيد ، بدن از هم اكنون شروع كرده به پيرشدن! وقتي مي گوييم كه نوزادي يك هفته سن دارد، يعني كه يك هفته پيري وارد وجود آن نوزاد شده است. او از هم اكنون هفت روز به مرگ نزديك شده است، او هفت روز از مردن را كامل كرده است. او به سمت مرگ رهسپار است ، دير يا زود خواهد مرد.هرچه كه با زمان بيايد، پير مي شود. لحظه اي كه وارد زمان شود، پيشاپيش پير شده است.بدن تو پير است، پيرامونت پير است. نمي تواني تا ابد عاشق بدن باشي. ولي مركزت هميشه جوان است. هميشه تازه است. زماني كه با مركز وجودت در تماس باشي عشق يك اكتشاف مدام است. و آنگاه ماه عسل هرگز پايان نمي گيرد. اگر تمام شود، ابداً ماه عسل نبوده است ، فقط يك آشنايي بوده است.و آخرين چيزي كه هميشه بايد به ياد سپرده شود اين است: در رابطه ي عشقي، اگر خطايي پيش بيايد، هميشه ديگري را سرزنش مي كني. اگر چيزي آنطوري كه بايد پيش نرود، هميشه ديگري مسئولش است. اين تمام امكان رشد بيشتر را نابود مي كند.به ياد بسپار: اين تويي كه هميشه مسئول هستي، و خودت را تغيير بده. و آن كيفيت هاي مشكل آفرين را دور بينداز. بگذار عشق تو را دگرگون كند.همانطور كه در درس هاي بازاريابي مي گويند: " حق هميشه با مشتري است." من نيز مايلم به شما بگويم: در دنياي عشق و رابطه، هميشه اشتباه از تو است ، هميشه ديگري حق دارد.و عشاق هميشه چنين احساسي دارند. اگر عشق وجود داشته باشد، هميشه احساس مي كنند: اگر چيزها آنطور كه بايد اتفاق نيفتند، اين من هستم كه اشتباه مي كنم. و هردو چنين احساسي دارند! آنوقت چيزها رشد مي كنند، آنوقت مركزها گشوده مي شوند ومرزها درهم مي آميزند.ولي اگر فكر كني كه ديگري اشتباه مي كند، خودت و ديگري را مي بندي. و آن ديگري نيز فكر مي كند كه تو اشتباه مي كني. و افكار مسري هستند. اگر فكر كني ديگري اشتباه مي كند ، حتي اگر آن را بيان نكرده باشي، حتي اگر لبخند بزني و نشان بدهي كه فكر نمي كني ديگري اشتباه كرده ، آن ديگري نكته را خواهد گرفت... توسط چشمانت، توسط حركاتت، از روي صورتت.حتي اگر يك هنرپيشه باشي، هنرپيشه اي بزرگ و بتواني صورتت را و حركاتت را طوري نشان بدهي كه ديگري متوجه نشود، بازهم ناخودآگاهت پيوسته علامت خواهد داد: "خطا از تو است." و وقتي كه بگويي كه ديگري اشتباه كرده، ديگري نيز اين احساس را خواهد داشت كه تو اشتباه كرده اي.رابطه روي چنين سنگي نابود مي شود. و سپس مردم بسته مي شوند. اگر به كسي بگويي كه اشتباه مي كند، او شروع مي كند به حفاظ بستن و دفاع كردن. آنگاه بسته شدن روي مي دهد.هميشه به ياد داشته باش: در عشق، هميشه تو اشتباه مي كني. و آنگاه آن امكان باز خواهد شد. و آن ديگري نيز همين احساس را خواهد كرد. اين ما هستيم كه آن احساس را در ديگري خلق مي كنيم. و وقتي كه عشاق به هم نزديك هستند، بي درنگ افكار شروع مي كنند به پرش كردن از يكي به ديگري. حتي اگر چيزي نگويند، حتي اگر ساكت باشند، بازهم در ارتباط هستند.زبان براي غيرعشاق است، كساني كه در عشق نيستند.براي عشاق، سكوت زباني كافي است. آنان بدون گفتن كلمه اي باهم صحبت مي كنند.اگر عشق را همچون يك سلوك ببيني، همچون يك انضباط دروني، پس نگو كه ديگري اشتباه كرد. فقط سعي كن دريابي: جايي، چيزي بايد در تو اشتباه باشد، و آن خطا را بينداز.اين مشكل خواهد بود، زيرا با نفس مخالف است. اين دشوار خواهد بود زيرا كه غرورت را آزرده خواهد كرد. دشوار است زيرا كه در آن سلطه گري و مالكيت وجود ندارد.تو با مالك شدن ديگري، قوي تر نخواهي بود. اين نفس تو را نابود خواهد كرد ، براي همين است كه دشوار است.ولي نكته در نابودي نفس است، هدف همين است. از هركجا كه به سوي دنياي درون روي بياوري ، از عشق، از مراقبه، از يوگا، از نيايش ، هر طريقي را كه انتخاب كني، مقصد يكي است: نابودي نفس، دورانداختن نفس.توسط عشق اين كاري بسيار آسان خواهد بود. و بسيار طبيعي است! عشق يك دين طبيعي است. هرچيزي ديگر بيشتر غيرطبيعي خواهد بود.و اگر نتواني با عشق كار كني، كاركردن با ساير روش ها دشوارتر خواهد بود.و زياد به زندگاني هاي پيشين فكر نكن، و زياد به آينده فكر نكن.زمان حال كافي است. فكر نكن كه رابطه از گذشته مي آيد، از گذشته مي آيد، ولي زياد به آن فكر نكن زيرا اوضاع پيچيده تر خواهد شد. كارها را آسان كن.روابط ادامه دار هستند و چيزها از زندگاني هاي گذشته يك پيوستگي دارند. پس من اين واقعيت را انكار نمي كنم، ولي با اين گرانبار نشو. و اين در آينده نيز ادامه خواهد داشت، ولي به آن فكر نكن. در زمان حال خيلي نكته هاست كه بايد حل شوند.شيريني را بخور و بگو: اين شيريني خوشمزه است. به گذشته فكر نكن و به آينده فكر نكن ، آن ها خودشان از خودشان مراقبت مي كنند.هيچ چيز ناپيوسته نيست. شما در گذشته نيز در رابطه بوده ايد. عاشق بوده ايد و نفرت داشته ايد، دوست پيدا كرده و دشمن ساخته ايد. و همين ادامه دارد چه بداني و چه نداني هميشه هست. ولي اگر شروع كني در موردش به فكر فروبروي، زمان حال را ازكف خواهي داد.پس طوري فكر كن كه گويي گذشته اي وجود ندارد و طوري فكر كن كه آينده اي وجود ندارد. اين لحظه تنها چيزي است كه به تو عطا شده است. آن را درياب ، طوري كه تنها چيز همين است. طوري رفتار كن كه فقط همين لحظه وجود دارد و آن را درياب: چگونه مي تواني انرژي هايت را به يك پديده ي عشقي متحول سازي ، در همين لحظه.مردم نزد من مي آيند و درخواست مي كنند كه از زندگاني هاي پيشينشان بدانند. آنان زندگاني هاي گذشته داشته اند، ولي اين بي ربط است. اين درخواست از كجاست؟ در مورد گذشته چه مي خواهي بكني؟ اينك هيچ كاري نمي توان كرد. گذشته گذشته است و نمي توان آن را بازگرداند و تغيير داد. قادر به عوض كردنش نيستي. نمي تواني به عقب برگردي. براي همين است كه طبيعت، با خرد خودش، به تو اجازه نمي دهد زندگاني هاي پيشين را به ياد بياوري. وگرنه ديوانه مي شدي.شايد عاشق دختري شده باشي. اگر ناگهان آگاه شوي كه آن دختر در زندگاني پيشين مادرت بوده، اوضاع بسيار پيچيده خواهد شد! آنوقت چه مي كني؟و وقتي كه آن دختر در زندگاني قبلي مادرت بوده، اينك عشقبازي با او توليد احساس گناه مي كند. عشقبازي نكردن با او نيز توليد احساس گناه مي كند، زيرا كه عاشق او هستي.براي همين است كه مي گويم طبيعت خردمند است و هرگز به تو اجازه نمي دهد كه آنزندگاني هاي پيشين را به ياد بياوري ، تاوقتي كه به نقطه اي برسي كه مجاز باشي‘ تا زماني كه چنان مراقبه گونه گردي كه هيچ چيز تو را آشفته نسازد. آنگاه درها گشوده مي شوند و تمامي زندگاني هاي پيشين در برابرت هستند. و اين يك مكانيسم اتوماتيك است. گاهي اين مكانيسم كار نمي كند. گاهي تصادفاً كودكاني به دنيا مي آيند كه مي توانند به خاطر بياورند. ولي زندگي آنان خراب مي شود.چند سال پيش دختري را نزد من آوردند. او دو زندگاني پيشين خودش را به ياد مي آورد. در آنزمان فقط سيزده سال داشت، ولي اگر به چشمانش نگاه مي كردي، تقريباً هفتاد ساله مي نمود ، زيرا دو زندگي، هفتاد سال را به ياد مي آورد.بدنش سيزده سال داشت، ولي ذهنش هفتاد ساله بود. نمي توانست با ساير كودكان بازي كند، زيرا يك پيرزن هفتاد ساله چگونه مي تواند با كودكان بازي كند؟ او همچون يك پيرزن هفتاد ساله راه مي رفت و رفتار مي كرد.و او گرانبار بود ، نگراني هاي تمام آن سال ها در ذهنش بود.او چنان با دقت به ياد مي آورد كه اعضاي خانواده هاي پيشين او مي توانستند پيدا شوند. يك خانواده در آسام Assam بود و ديگري در ماديا پرادش Madhya Pradesh. و وقتي با خانواده هاي پيشينش تماس پيدا كرد، چنان به آن ها وابسته شده بود كه مشكل آفرين بود ، اينك كجا زندگي كند؟به والدين او گفتم: "او را دست كم سه هفته نزد من نگه داريد. من تلاش مي كنم به او كمك كنم كه فراموش كند، زيرا زندگي او يك انحراف خواهد بود. او نمي تواند عاشق كسي شود ، خيلي پير است!"پيري شما به حافظه مربوط است. اگر گنجايش حافظه ات هفتاد سال باشد، آنوقت احساس هفتادسالگي مي كني. و به نظر مي رسيد كه او تحت شكنجه باشد، صورتش، حركاتش... او در مركز وجودش بسيار بيمار بود ، ناراحت و آشفته. همه چيز به نظر اشتباه مي آمد.ولي والدين او از تمام اين اوضاع لذت مي بردند! زيرا مردم شروع كردند به آمدن و روزنامه ها شروع كردند به گزارش نوشتن. والدين او از تمام اين چيزها خوشحال بودند. آنان به من گوش ندادند و من به آنان گفتم كه اين دختر ديوانه خواهد شد.آنان هرگز آن دختر را دوباره نزد من نياوردند. ولي پس از هفت سال بازگشتند ، دختر ديوانه شده بود. گفتند: " حالا كاري بكن.ِگفتم: "اينك غيرممكن است بتوان كاري كرد. اينك تنها مرگ است كه مي تواند كمك كند!"تو به خاطر نمي آوري، زيرا از عهده اش برنمي آيي.حتي در همين زندگي هم بسيار خرابكاري مي كني ، با به ياد آوردن زندگاني هاي بسيار، فقط ديوانه خواهي شد. به اين چيزها فكر نكن. بي ربط نيز هست.نكته ي مربوط اين است: اينك و اينجا باش، و راهت را برو.اگر بتواني توسط يك رابطه به هدف برسي، زيباست. اگر نتواني از طريق رابطه به مقصد برسي، در تنهايي كار كن. اين ها دو طريق هستند.عشق يعني كاركردن توسط رابطه و مراقبه يعني كاركردن به تنهايي.عشق و مراقبه ، اين ها دو راه هستند.احساس كن كه كدام براي تو مناسب است.آنگاه تمام انرژي ات را به آن بياور و در آن طريق حركت كن.

انتخاب از وبلاگhttp://flora.blogfa.com/

مطالب فیس بوکی ام

مرگ یکبار .شیون یکبار یکبار!

ما و انرژی هسته ای و انقلاب و آرمان و...

Ali Alizadeh

درد بودن درد شدن درد ماندن درد رفتن درد جاودانگی درد زندگی

Ali Alizadeh

ماجراهای علم و دین2:

علوم غریبه: جن و ملک و روح و تسخیر آنان

تصرف در طبیعت موجب خسران است. همین طور تصرف در جن و ملک و روح موجب خسران است

Ali Alizadeh

ماجراهای علم و دین1:

فوتون (نور):

علم و دین در یک جاهایی به هم می رسند..

Ali Alizadeh

شما چایی را به خاطر قندش می خورین یا برعکس؟

Ali Alizadeh

ملت همیشه گشنه ایران/..

Ali Alizadeh

لوث می کنند .پس لوس می شویم!

تاثیر شبکه های اجتماعی (تلفن همراه: فیس بوک و...)و مرگ مرتضی پاشایی؟

Ali Alizadeh

سبک زندگی خود را می شود تغییر داد؟

Ali Alizadeh

لعنت بر مخرجی که بی هنگام باز شود !

Ali Alizadeh

‏فریدون آدمیت به نقل از طبایع الاستبداد کواکبی به ترجمة عبدالحسین میرزا آورده است: «همانطور که استبداد نمو عقلانی را سد می نماید، اخلاق مدنی را ضعیف و فاسد گرداند، سلب آسایش فکر کند، فرمانبرداری و انقیاد از روی ترس رابیاموزد، عجز و زبونی تعلیم دهد، دروغ و ریا و نفاق را مباح گرداند و فروتنی در رفتار را رواج دهد، جوانمردی و اعتماد را ازمیان افراد زایل سازد به حدی که رفیق خود را زیان رسانند. ما مشرقیان با اطاعت خو کرده ایم اگرچه ما را به سوی مهلکه برند خو گرفته ایم که کوچکی را ادب بشماریم و فر وتنی را لطف و چاپلوسی را فصاحت... ترک حقوق را بخشش و قبول اهانت را تواضع انگاریم. در جهت عکس آن دعوی استحقاق را غرور و جستجوی امور عامه را فضولی... و حمیت را حماقت، آزادی سخن را بیحیایی و آزادی فکر را کفر بخوانیم.»

ایدیولوژی نهضت مشروطیت، فریدون آدمیت، انتشارات پیام، ص 323‏

Morteza Fallah

فریدون آدمیت به نقل از طبایع الاستبداد کواکبی به ترجمة عبدالحسین میرزا آورده است: «همانطور که استبداد نمو عقلانی را سد می نماید، اخلاق مدنی را ضعیف و فاسد گردان...

ادامه ...

Ali Alizadeh

گربه هم گربه های قدیم...

Ali Alizadeh

غم محمود و شادی مذموم!

Ali Alizadeh

به آگاهی رسیدن و آگاهی بخشی همیشه هم خوب نیست!

Ali Alizadeh

کی بدرد زندگی می خوره ؟

کی نمی خوره؟

فلسفه خونا و روانشناسا و شاعرا بدرد زندگی مشترک و ازدواج باهاشون بی خیال شین!

پرستارا و پزشکا و مهندسا و وکیلا ...قابل تحملن!

معلما و آشپزا و خونه دارا...خوبن!

Ali Alizadeh

ما که هر وقت خونمون ریخت و پاش و کثیف میشه!

مهمون دعوت میکنیم!!!

میدونی چرا؟

Ali Alizadeh

مورد داریم...میدونی یعنی چی!

مورد داریم در عالم علم گیرپاچ کرده!

میگه خسته ام خسته!

مخوام برم یه گوشه ای! روستایی .کوهی. کپری. بقیت عمر خویش در پیش گیرم کنج عزلت دور از هیاهوی شهر و ...

Ali Alizadeh

حتی در نسخه های خطی هم(Copy Past) بود. کتاب ابن سینا را به اسم خودشان. تحمیدش را عوض میکردند. و نام خود بر آن گذاشته اند. یا کتابی مجهول الحال را نوشتند به اسم رازی و ابن سینا و خیام و ...به شاهان قاجار فروختند. میلیاردها پول گرفتند. قانونی هم که نبوده! مث حالام بوی گندش نویسنده های درجه یک را آزار میده!

Ali Alizadeh

بیشتر ایده ها در w.c به آدم الهام میشه! دقت کردین؟

Ali Alizadeh

بعضیا همه کارشونو میذارن دقیقه 90 حتی w.c

Ali Alizadeh

همینجوری پیش بره میانگین امید ایرانیان برای زندگی به 30 سال کاهش پیدا میکنه!

وقتی چشم پزشک از درمان بیماری درماند!

پزشکان امید درمان انسان اند.

سیاوش حسین علی منوچهر

اسمهای دهه 10 و 20 خورشیدی:

سرخاب- کموتر- کوگعلی- رستم- خسرو - خان ویس بمونی- خانم بس و ......

اسمهای دهه 30 و 40:

طهمورث- شیرخان - حسین خان- سلطان- ماه خاور- رحمت ا... اورنگ...

اسمهای دهه 50:

مهرنوش- منوچهر- نوش آذر- مهرنوش- رزمانی- سردوان- اردوان-...

اسامی دهه 60 :

علی- روح ا...- مرتضی- سجاد- زهرا- اسلام..

اسامی دهه 70:

امیر حسین- محمد علی- ساجده- 

اسامی دهه 80:

آرتمیس- دانیال- سولماز- کاوه- سوسن- کتایون- گلی-                            

به ریش آقا قسم

دهه 40 و 50 در افواه ملت ایران قسم ها اینها بود!

به سبیلت قسم!

دهه 60 و 70 قسم ها اینها بود:

به جد خمینی قسم!

به ریش خمینی قسم!

به شازینعلی قسم!

به سید محمد قسم!

به قرآن و ...مقدسات قسم!


شما مهرماهی هستی؟

از 100 خشت وجود مهرماهی ها 97 تاش محبته.
ولی خدا نکنه تعادلشون بهم بخوره!
معمولا مدیران خوبی هستند!
نباید دنبال سیاست و فلسه بروند!
نویسندگی وکالت و امور خیریه مشاغل خوبی برای مهرماهی هاست!

فرزندان باعث استحکام زندگی زناشویی هستند؟

بله البته فرزندان چند گونه اند؟

1- برخی با تولد نحسشان کانون زندگی را از هم می پاشند.

2- برخی گرمی زندگی هستند: چگونه؟

- با ورودشان به دنیا و تولدشان چنان والدین را گرفتار امور تر و خشک خود می کنند که والدین گرفتاری و دعوای خود را فراموش می کنند. تا بزرگ شوند.

- بعد که بزرگ شدند این فرزندان اگر ببینند پدر و مادرشان دعوا می کنند با هم، چند واکنش نشان می دهند.

یا منفعل و منجمد هستند.

یا واکنش تند نشان می دهند و والدین جرأت دعوا با همدیگر را ندارند. و حتی جرأت اشتباه را هم ندارند. چون هر اشتباه کلامی یا عملی در زندگی کنند، آن فرزند به شدت جلوی آنها را خواهد گرفت.

یا به سمت یکی از والدین تمایل پیدا می کنند. به سمت پدر یا مادر. در واقع گول محبت یک طرف را می خورند و کار پدر و مادر کشمکش و دعوا شدیدتر می شود.

- یا فرزندان غمخوار و گوشه گیری می شوند و فقط غصه می خورند.

از کجا بدانیم آدم خوبی هستیم یا آدم بدی؟

خود را بیازماییم:

اگر میل ذاتی و درونی به سمت آدمهای بد داریم ...بدیم!

اگر میل ذاتی و درونی به سمت آدمهای خوب داریم...خوبیم!

اما آدمهای خوب و بد را چگونه بشناسیم؟

1- مسافرت: سعی کنیم رفیق خود را در مسافرت بیازماییم!

2- او را اندکی عصبانی کنیم. نتیجه چه می شود؟

3- یک گرفتاری چیزی که پیش آمد یا گرفتاری ساختگی ایجاد کنیم برای خود. واکنش آن دوست چیست؟

آدمهای منجمد

چه تفاوت است میان تو و دیوار

حیوان ناطق که  نامت نهاده اند!

زبانت را به پندی قندی بگشا

 

چرا چای؟

این همه خیمه که برپاست

تسکین دل حضرت زهراست؟

روزی ننهاده

عمری ز پی روزی ننهاده دویدیم

جز خون جگر خیر و خوشی هیچ ندیدیم

مطالب فیس بوکم مهرماه93

ما ز باران چشم یاری داشتیم! خشکسالی را نمی پنداشتیم!

 دقت کردید هر وقت کار انباشته شده دارید. درس یا کار خونه یا ... هیچکدام را انجام نمی دهید و در واقع مات و مبهوت میگیرید می خوابید!

بیهوده تلاش نکن! هر کاری بلوغی دارد که باید زمانش فرا برسد. میوه نارس را بچینی ضایع میشوی! گاهی به دنبال گمشده ای تازه میگردی. گمشده ای عزیزتر از سالهای دور را می یابی! تازه گمشده را فراموش میکنی! شاید روزی این نیز عزیز شود.

  داعش نتیجه: کاپیتالیزم است نتیجه لیبرالیسم و سوسیالیزم و کمونیزم و طالبانیزم است. هر کدام از ما داعشی داریم درون خود بالقوه.... ادامه ...  باید که دنیای خود را عوض کنم اگر شد اگر نشد کشور خود را عوض کنم اگر شد اگر نشد که شهر خود را عوض کنم... ادامه ...

الداعش ما الداعش و ما ادریک الدعش...

شجره نوعی سند است که به عنوان مجوز امر به معروف و نهی از منکر ، برای بعضی از صوفیان به نام خلیفه الخلفا و خلیفه صادر می شده است. بر پا داشتن مراسم دینی در شب های شریفه، تشویق مردم به برگزاری نماز، امر به معروف و نهی از منکر، توسعه و تعمیر مساجد، مدارس و تکایا و قبور متبرکه، از بین بردن آلات حرام، تشویق مردم به وظایف دینی از جمله اختیارات ایشان بوده است.

من تسبیح می چرخانم .چرخ فلک هم می چرخد هر دو تسبیح گوییم اما این کجا و آن کجا

کاش میشد برای بعضی آیون زن دیگری تجویز کرد. اگر میشد من حتماً اینجوری نسخه برایشان می نوشتم: Ra: Mr: .... 1- +...t< d; u

خطا بر بزرگان گرفتن رواست!

اول پا روی حق دیگران می گذارند...تا به نماز اول وقت برسند! فاستبقوا الخیرات...

 

حیف است که قربانی جهل خویش گردیم ما قاتل گاو و میش گردیم زحمت بکشیم و حج گزاریم طوف حرمش سریش گردیم... 

آرامش یا ثمره آگاهی است یا نتیجه نادانی

زندگی را پیچیده نکنیم گاهی به اظهار نقل...گاهی به اجبار عقل

هیچ دردی برای همیشه پایدار نیست! زیرا خداوند مرگ را آفرید!

هر خانه ای به مرد نیاز دارد! و هر مردی به آرامش! خانما لطفا آرامش آیون را بهم نزنید!

ما ایران در جهان سوم هستیم! زیرا از جهت شمال همسایه روباهیم! از شرق همسایه کفتاریم! از غرب همسایه گرگیم! از مغرب همسایه پلنگیم!... ادامه ...

خدایا! یه حالی یه مالی جمالی یه راهی یه چاهی یه ذوقی یه شوقی عنایت کن

کتاب « طبقات الاطباء » از قرن 7ق. تا قرن13ق. توسط این بنده در حال نگارش و تدوین است

این کتاب در واقع ادامه طبقات الاطباء ابن ابی اصیبعه خواهد بود. کتاب طبقات الاطبای ایشان، زندگی و شرح حال و آثار اطبای قرن اول هجری تا زمان مرگ مؤلف یعنی قرن 7ق. را بررسی کرده است. بعد از کتاب طبقات ایشان کتابی مستقل در این موضوع تألیف نشده است.

چرخه حیات

بله.چرخه حیات(اکوسیستم) وجود دارد.از آن غافلیم:

1- نوعی پشه از آب دریا نمک زدایی(شیرین سازی) می کند. همین مگس ها غذای پرستو ها هستند. پرستوها خود خوراک عقاب هستند. عقاب آلت دست انسان هست.

2- زنبور عسل علاوه بر تولید عسل(غذای انسان و خرس را تامین می کند)، گرده گیاهان را با پاهای خود می پراکند. تولید گل و گیاه و میوه می کند. نهایتا در خدمت انسان است.

3- فیل گیاه خوار است. غایت امر در خدمت انسان است.

4- آهو علف خوار است.  شیر و پلنگ غذای روزانه خود را تامین می کنند ولی نهایتا شیر و گوشت و پوست آهو غذای انسان است.

توبه کردیم زمانی که دگر گرگ شدیم!

بعله پزشک ها هم عاشق میشن!

عمریست به نرخ روز می خورم نانی

اختلاف فتوای علما بر سر سرعت اینترنت

آیا اصولا فقیه می تواند یا باید وارد مصادیق شود یا نه ؟ و تقلید از ایشان در مصادیق چگونه است و محل مصلحت کجاست؟

سندرم «الان پا میشم میشاشم»

توجه توجه!
یک سندرمی میان اهل علم شایع است که من آنرا «سندرم الان پامیشم میشاشم»می نامم.درباره این سندرم همین توضیح بس که این سندرم اهل علم و نویسندگان و کاربران رایانه بیشتر شایع است!
این افراد وقتی مشغول کار می شوند و مثانه شان پر می شود به علت تنبلی یا سرگرم شدن و تمرکز روی کار خود، مجال تخلیه خود را پیدا نمی کنند و مرتب آنرا به تعویق می اندازند. و با خود می گویند «الان پا میشم میشاشم». این کار باعث می شود مقداری از ادرار به کلیه ها برگردد و اسفنکتر تخلیه ادرار بطور غیر ارادی بسته شود و غده پروستات به تدریج بزرگ شود. بنابراین ادرار قطره قطره و با فشار به مجرا و به سختی تخلیه شود.
الان که دارم این متن را می نویسم خودم دچار همین سندرم شده ام...ببخشید رفتم..

شنیدم که بر بال پروانه ای

لطفا اول طب سنتی بخوانید...بعد پزشکی مدرن ...

لطفا اول طب سنتی بخوانید...بعد پزشکی مدرن ...
الان متاسفانه بعد از دوره پزشکی عمومی ..امتحان دستیاری برگزار میکنن..طب سنتی دانشجو میگیرند..وای به حال ما!!!
اشکال کار اینست که دانشجو هنوز پایه های طب را فرانگرفته...شروع میکنه به هاریسون و گایتون خوندن...یک سری محفوظات را فرامیگیرد بدون اینکه پایه های طب را یاد بگیرد. بعد که دوره پزشکی عمومی را به روش مدرن یاد گرفت...تازه وارد طب سنتی(طب اساسی) می شود. با یک سری مفاهیمی که اصلا به گوشش نخورده!

سیرمه(سُرمه)

سیرمه من تیت مکن ماه رمضونه

یه دمون دَ صبر بکن وقت اذونه

شو سهون زلفلت تا سر رونه

دلِ بیچاره مو هنی جوونه

دوورک صب و پسین تا مِن حمومه

هر کری تیلشه دی کارش تمومه

شونه و زلفت مزن قلبم گرونه

دندونه شونه سرت پنج تیر پرونه

باغ سردو تا بریم مال هر دومونه

نه ویسیم وَ گرمسیر خُل خردمونه

یه بوسی تو وم بیه روزه مه واز کن

یه کمی دعا سی خوم سر نماز کن

درمان گنهکار

نقلست که طبیبی در بازار بغداد به آواز بلند میگفت که داروی هر دردی دارم. سلطان بایزید بسطامی بر وی گذر کرد و پرسیدکه ای سید العارفین و مرشد السالکین هیچ داروی گناه داری که گناهکارم. 
گفت بلی دارم. اما بسیار تلخست!
گفت از بس که درد دارم!
گفت: پنج درویش بیاور و برگ صبر باو بار کن و هلیله علم و بلیله حلم هر چهار چیز در هاون معرفت بینداز و به دسته توفیق بکوب و در او یک توبه کن و آب دیده. به دردی ریز و به آتش شوق بجوشان و با کفچه محبت... و در کاسه تسلیم بینداز. زان بنوش تا ترا عارضه عصیان نشاند و از معاصی ماضیه شفا یابی!
و الله اعلم

کمک

کمک می خواست!
بی تفاوت از کنارش گذشتم! 
وجدانم هم درد نمیکند!
در روزگاری که گداها معتبر شده اند!